متن ارسال شده توسط یکی از شاگردان سید کاظم نعمت زاده

الو سلام سید….. الهی قربون اون صدای قشنگت چقدر خوب شد که جواب تلفنم رو دادی کم کم داشتم فکر میکردم دیگه نگام نمیکنی وااااااای… صدات رو میشنوم روحم تازه میشه… چقدر دلم برا گرفتن دستات تنگ شده اون دستای لاغرت همیشه فکر میکردم که دستات تجلی مهر الهی برای یتیمهاست…
سید چشام پر از اشک شده میدونی چند ساله جوابمو ندادی?????
چی??? از من دلگیری??
آخه چرا???
سید تو خودت میدونی من تو جلسات قرآن شما هم سر به هوا بودم درسهاتون رو زود فراموش میکردم… .سید الهی فدای اون مهربونیات دلگیر نشو از وقتی رفتی خیلی چیزها عوض شده یه چیزهایی چاشنی زندگیمون شده درسته شما دوست نداشتی ولی به زندگی ما خیلی میچسبه… ..آره همون که بهش میگی تجملات دنیا…..
سید جان باور کن یاد حرفاتون هم میفتم ولی لذتهای دنیوی چسبیده به زندگیمون و دل کندن ازش سخته..
خب اون روز که شما رفتی موبایل نداشتم ولی الان از اون خوبهاش دارم
اون موقع حس میکردم لندکروز شما ارابه آسمانیه ولی الان بلندی رو توی ماشین شاسی بلند میبینم .. خیلی کلاس داره
الو سید ناراحت نشو….. ولی دست خودم نیست دنیا به دهنم مزه کرده نمیدونم چرا به نماز می ایستم خوابم میگیره… یاد حرفات میفتم که از دعای ابوحمزه برامون میگفتی که خدا وقتی ما رو تو مجالس لهو و لعب میبینه تو مناجات هم حس و حالشو ازمون میگیره…
سید راستش دلم گرفته.. چقدر خوبه که جواب منو میدی…
سید نگران بچه های جلسه قرآن نباش همشون هنوز خوب موندن ولی یه چندتایی هم مثل من تار و پود دنیایی بهشون تنیده شده اونا باز از من وضعشون بهتره لا اقل نماز صبحشون قضا نمیشه…
سید حس میکنم هنوز دستان پدرانه تو رو میخوام بیا دست رو سرم بکش سید مگه تو بچه یتیمها رو نوازش نمیکردی????
سید هق هق گریه های دلتنگی هام تو سینه خشک شده …بیا من بازم از دستت میخوام جایزه بگیرم…… جایزه بهونست… دلم برا دستات تنگ شده
سید باتلاق هوسهام داره منو پایین میکشه…. تو رو خدا کمکم کن…
الووو سید… .
راستی شنیدی جاسم آل خمیس… سعید سالمیان…. رضا دورخیز… محمد بحرانی و چندتا دیگه از بچه ها اومدن اون ور?????
چند وقت پیش هم محمد رضا عسکری بلیطش صادر شد…
سید جان من.. هر کدومشون رو میبینی سلام ما رو بهشون برسون بگو دلتنگشون هستیم

سید شنیدی هاشم دوباره بچه ها رو جمع کرد???
بچه ها بزرگ شدن…..قیافه هاشون عوض شده… رفتارهاشون هم عوض شده…
خیلی هامون الان دیگه باور کردیم که شاگرد خوبی تو کلاست نبودیم….
واااای شرمنده آقا سید من خیلی حرف زدم…
راستی فقط چندتا سوال
اونجا خدا رو میبینی???
اهلبیت چند وقت یه بار سر سفرشون دعوتت میکنن….
یادمه میگفتی هر کی بره زیارت امام رضا علیه السلام اونم به زیارتش میاد… آقا امام رضا اومد دیدنت??
یادته میگفتی به جای الکی سینه زدن برا امام حسین علیه السلام اینو یاد بگیرید که انی اشهد انک قد اقمت الصلاه….
وااااای،سید چقدر حرف دارم برا گفتن….
راستی اگه مش محمد رو دیدی بگو که بچه ها این اواخر برا دعای ندبه هنوز میان آش هم میخورن و یادت میکنن…

شرمنده یه خواهش دارم ازت… روم نمیشه بگم…
یادته هر وقت مسافری تو راه مونده میدیدی کمکش میکردی که به مقصد برسه???
راستش منم دستم خالیه میخوام برم خونه…. ولی میگن با دست خالی نمیشه…
راستش پای یه کاروان موندم ولی چون چیزی ندارم نمیذارن باهاشون سوار بشم…
آره همون کاروان دمشق به بهشت….
سید تو که نمیخوای من تو غربت بمونم تو رو خدا به عمه ات زینب بگو که این بیچاره چیزی نداره بذار سوار بشه
آخه شنیدم رئیس کاروان عمتون زینب سلام الله علیها هست…. .
سید تو رو خدااااااااا….
خواهش میکنم ازتون…
ببخش سید جان که زیاد حرف زدم ..
به امید دیدار..
خدا نگهدارتون..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *